تبليغاتX
ماجراهای من و قوم شوهر

ماجراهای من و قوم شوهر

 

در شگفتم . از مادر شوهر جان این یه کار بعید بود ولی با خبری که جاری ۱ داد فکر کنم صحت داشته باشه. امروز هفتم اون خدا بیامرزه و مادر شوهر جان میخواد مهمانی که کنسل شده بود رو روز جمعه برگزار کنه و این در شرایطیه که هنوز چند روز بیشتر نیست که خواهر زاده ش فوت کرده. البته هنوز کسی به حمید زنگ نزده ولی فکر کنم دیگه بی خیال ما شده باشن.

من واقعا تعجب میکنم که چقدر حامد نفوذ پیدا کرده و بدون درک کردن شرایطشون تصمیم به گرفتن مهمانی دارن. مهمانی که برگزار شدن یا نشدنش زیاد فرقی نداره. ولی این اصرار و پافشاری تو این شرایط چه معنایی میتونه داشته باشه. شاید اگه خانواده متوفی قضیه مهمانی رو بفهمن چقدر ناراحت میشن. نمی گم تا ابد بشینن و غصه بخورن نه !!!! ولی یه سری مسایل و حفظ حرمت خیلی مواقع باید رعایت بشه. اتفاقا جمعه عروسی دعوت بودیم اما بخاطر قوم شوهر و اینکه عزادار هستن نرفتیم ولی فکر کنم اشتباه کردم . چون خودشون اصلا رعایت نکردن .

این یکی دو روزه هم حسابی مریض بودم . الان هم حال زیاد خوبی ندارم. باران هم مثل من مریضه و نگرانم تا موقع سال تحویل همچنان مریض بمونیم. سال پیش هم تعطیلات عید همش مریض بودیم و خیلی بد گذشت . مواظب خودتون باشین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:42  توسط سارا  | 

 

در ادامه مطلب با همون رمز قبلی منتظرتونم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 8:37  توسط سارا  | 

 

جمعه دعوت شده ایم به مهمانی . اونم چه مهمونی با صفایی. خانه پدر شوهر و مهمانهای عزیز چون خانواده خانم حامد.

دیروز مادر شوهر جان طی تماسی مهربانانه و مادرانه و درد و دلانه با حمید فرمودند که تصمیم دارن  خانواده خانم حامد رو ظهر جمعه به صرف نهار دعوت کنن و از حمید خواسته حتما بریم و ناراحتی ها رو فراموش کنیم و احساس کنیم همه چی آرومه و آب از آب تکون نخورده. حمید هم کاملا محکم گفته به هیچ عنوان پامو جایی که حامد وقیح حضور داشته باشه نمیذارم و منتظر ما نباشین.

یه پیشنهاد اوکازیون هم دادن که من از خوشحالی دارم پرواز میکنم و الان از خوشی سکته میزنم. در جریان هستین که خونه جدیدی که خریدن خیلی کلنگیه و قابل سکونت نیست و فقط زمینش ارزش داره و در همین راستا مادر شوهر جان طی الطاف شدید مادرانه ای که دارن به حمید پیشنهاد دادن برین تو اون خونه زندگی کنین. واقعا از همین جا مراتب تشکر خودمو اعلام میکنم و دستشو به خاطر این بزرگواری میبوسم.

به حمید گفتم واقعا حالمو بهم میزنن وقتی فکر میکنن با احمقهایی مثل خودشون طرف هستن. اگه اونجا قابل سکونت بود که خودشون اونجا رو از دست نمیدادن و یا به قبله عالم پیشنهاد میکردن. نه اینکه به ما بدن. واقعا شرم آوره.

ای کاش یه ذره فقط یه ذره به حرفی که میزنن یا رفتاری که انجام میدن قبلش فکر میکردن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 16:2  توسط سارا  | 

 

پنجشنبه جشن عقد دعوتیم ( نوه خاله م ). از قضا عروسی دختر دایی حمید هم هست و چه تصادف جالب دلچسبی.

بعد از یک ماه و نیم که نه سراغی ازمون گرفتن و نه حامد روانی زنگ زد که بابت رفتارهای زشتش عذر خواهی کنه و به حالت جبهه گیرانه کم محلی میکردن ،مادر شوهر جان که می خواد همیشه کلاسش بین فامیلهاش حفظ بشه و به قول معروف قیافه بگیره که مادر شوهر نمونه هستش و مشکلی بین خودش و عروسهاش نیست ، پدر شوهر جان رو برای وساطت فرستاده بود خونه ما (پست قبل). ولی پدر شوهر جان فراموش کرده بود حرفی از عروسی بزنه واسه همین مادر شوهر گرامی مجبور شد خودش دست به کار بشه و با حمید تماس گرفت که حتما عروسی بیایین . حمید هم گفت نمیتونیم و خودمون عقد دعوتیم. مادر شوهر جان به هر دری زد تا حمید راضی بشه ولی خدا را شکر حمید زیر بارشون نرفت و مشت محکمی زد بر دهان زور گویان. هنوز به عمق فاجعه ایی که بوجو اومده پی نبردن و نمیدونن که من به هیچ قیمتی حاضر نیستم این آرامشی که بوجود اومده رو از دست بدم. و به هیچ عنوان دیگه پامو اونجا نمیزارم و هر برنامه ایی که باشه چه عقد و عروسی یا عید و .... . دیگه کافیه . میدونم اونجا باشم دوباره روز از نو روزی از نو.

خونه شون رو جا به جا کردن و یه خونه کلنگی خریدن البته قابل سکونت نیست ولی زمینش خیلی خوش جاست و فعلا یه خونه رهن کردن و نشستن اونجا. قبله عالم هم تا بعد از عید مهلت گرفته جابه جا بشه . الان دارم میرسم به حکمت خدا. چند ماه قبل که اینها نقشه کشیدن و نذاشتن ما بریم تو اون خونه زندگی کنیم ، خدا خوب میدونست چه آخر عاقبتی داره این نقشه کشیدنها. دل ما رو سوزوندن و خدا هم دل اونها را سوزوند.

پدر شوهر جان به دور از چشم قوم شوهر بهمون یه قولهایی داده که امیدوارم زیر قولش نزنه و بهشون وفا کنه. البته خیلی تاکید کرده که به هیچ وجه هیچ کدوم از قوم شوهر کوچکترین بویی نبرن. بالاخره حرفهام تاثیر داشت. باور کنین اگه از حقتون دفاع نکنین و جواب ندین نمیزارن به حساب حفظ حریم و حرمت و بزرگتری و احترام . بلکه می زارن به حساب اینکه حق با اونهاست. از خودگذشتگی کافیه از حقتون دفاع کنیین.


یاد گرفتم که :

1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.(مادر شوهر)
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .(حامد)
3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .(قبله عالم)
4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم !(خودم)


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 10:48  توسط سارا  | 

 

دیروز صبح پدر شوهر جان اومد خونمون. وقتی از پشت آیفون دیدم خیلی تعجب کردم و اصلا انتظارشو نداشتم.

تنها اومده بود و اولین جمله ش بعد از سلام و احوال پرسی این کلمات بود " یاغی شدی". نشستیم و حدود نیم ساعتی که پیشم بود همه ی حرفهامو زدم و اونم گوش داد . یه کمشون رو جواب میداد و یه کم دیگه رو ساکت می موند. طرز جواب دادنش خیلی شبیه قبله عالم بود. مشخص بود خواهر شوهر جان خوب کارشو بلده.

ولی من خیلی سبک شدم . همین که حرفهایی که این مدت توی دلم تلنبار شده رو بیرون ریختم و خودمو خالی کردم. هر چند که هیچ تغییری درونشون ایجاد نکنه و چشمهاشون باز نشه. به پدرش گفتم اگه شباهت ظاهری نبود منم باورم نمیشد حمید فرزند شماست. گفتم شما فقط هوای دوتا از بچه هاتون رو دارین و دو تا دیگه رو رها کردین. خیلی حرف زدم. خیلی. گاهی گریه میکردم ولی سریع خودمو جمع و جور میکردم. در مورد مهریه هم گفتم. خلاصه کلام خلاص شدم از هر چی حرف که تو گلوم گیر کرده بود.

پدر شوهر جان همه رو شنید و رفت. نمیدونم حالا باید منتظر خوبی از طرفشون باشم یا همه پل های پشت سرم خراب شدن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 8:59  توسط سارا  |